خونه ی نیلوفر

هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
بهترین فیلم های ۲۰۱۰ یکجا!
هر فیلم 190 تومان+هدیه!
با 12800 تومان آرشیوتان را کامل کنید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای




نوشتن تقدیر من است...از این به بعد این جا پیدا می شوم:   خاطرات یک پروانه ی مرده !





کمی طول می کشه تا قالب و همه چیز ِ خونه ی جدیدم رو حاضر کنم...اما سعی می کنم زود ِ زود همه چیز حاضر بشه...برای اینکه دوباره بنویسم...شاید این بار خیلی متفاوت...شاید...











توسط: نیلوفر |جمعه 28 خرداد ماه سال 1389 , 3:58 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 12


با من از ناگفته ها گفت / و من /  از آن /  افسانه ها ساختم...


امشب برام خیلی شب مهمیه...

دوست دارم هرکدوم از دوستای عزیزم که این نوشته رو می خونه،بدونه برای این کارم دلیل دارم...دوست دارم درکم کنه...دوست دارم در ِ این خونه حتی اگه من هم نباشم همیشه باز بمونه...

امشب برام شب خیلی مهمیه...

چند وقتی هست،یعنی در واقع چند ماهی هست، که تصمیم گرفتم این خونه رو ترک کنم...چند باری هم پیش اومد...ولی نشد...هر بار کسی باعث شد تا باز هم دلم نیاد که این خونه رو ببندم...همون طور که همین الان هم خدا خدا می کنم کسی بیاد و بگه که خونه ام رو دوست داره،و من دوباره شروع کنم به نوشتن...می دونم خیلی چیزا هست که تو این تصمیمم دخیله...ولی مطمئنم که باید جایی رو که همیشه گفتم:" خیلی برام با ارزشه"؛ ترک کنم...جایی که حتی براش شعر نوشتم...جایی که شعرهامو توش نوشتم...جایی که دلبستگی دارم بهش...جایی که تنهایی هام رو پر می کنه...باعث میشه احساس  کنم زنده ام...باعث میشه شاد باشم....

فقط خود ِ خدا می دونه که چقدر این جا رو دوست دارم...همسایه هایی دارم که با وجود اینکه باهاشون زیاد مهربون نبودم...زیاد نمی تونستم بهشون سر بزنم...همیشه با من بودن...مهربون بودن...همیشه منو می خوندن...

دوستانی که با همشون خاطره های مشترک دارم...همشون رو یه دنیا دوست دارم...همسایه هایی رو که هیچ وقت ندیدم ولی از هر آدم ِ واقعی، برام واقعی تر بودن...

این یه خدا حافظی نیست...این حتی به معنی ترک این جا هم نیست...نیلوفر همیشه هست...همیشه زنده ست...همیشه خونه اش پا بر جاست...حالا چه یه خونه ی مجازی باشه با یه سری همسایه های مهربون...و چه یه خونه باشه تو دلش بدون ِ هیچ همسایه ای...

این یه خدا حافظی نیست...

خدا می دونه هنوز چقدر تو ذهنم پر از شعرهای نانوشته است...اونا رو از این به بعد تو دلم می نویسم...شاید هم، بر گردم به دورانی که هنوز بچه بودم و نمی دونستم تایپ کردن یعنی چی...زمانی که اولین شعرم رو از روی ِ یکی از شعرای فریدون مشیری کپی کرده بودم...زمانی که کاغذ هام همیشه همراهم بودن...

راستی ببخشید که داستان" سنا "ناتموم موند..شاید سرنوشت  ِاین داستان اینه که همیشه ناتموم باشه.

شاید یه روز چیزایی رو که می نویسم چاپ کنم...

پس اگه یه روز یه کتاب دیدین که اسمش "خونه ی نیلوفر"بود سعی کنین منو به یاد بیارین...

ببخشید منو اگه تو این مدت دوست ِ خوبی نبودم...اگه ناراحتتون کردم...یا تند حرف زدم گاهی...ببخشید منو اگه دنیام خیلی کوچیک بود،اگه نوشته هام اون طور که باید، نبود...

متاسفم که این خونه رو قبل از یک سالگیش ترک می کنم...یک ماهه دیگه یک ساله میشه...

اون روزایی که این جا رو باز کردم یادمه شاد بودم...الانم شادم...شاید بیشتر از همیشه ...چون باور دارم تونستم جایی رو بسازم  تو این دنیای مجازی ، که لااقل برای ِ خودم اصلا مجازی نبود...


دوستای عزیزم...درسته که هیچ وقت ندیدمتون...اما شاید یه روز اتفاقی از کنار هم رد شدیم...شاید.

فقط دوست دارم درکم کنین...و امیدوارم این بار با وجود اینکه خیلی دوست دارم کسی بگوید:"بمان"...کسی این رو نخواد...گاهی آدم ها باید برن تا برای همیشه زنده باشن.



به امید آن روزی که اتفاقی از کنار ِ هم رد خواهیم شد...

 

با یک دنیا عشق.

نیلوفر.

 

 

 

آخرین پ.ن:


گاهی ماه به قدری سرش گرم می شود که از آسمان ناپدید می شود
به همین دلیل است که بعضی شب ها آسمان بی ماه داریم
اما سرانجام ماه هر جا که باشد بر می گردد
مثل آدم هایی که می روند اما روزی بر می گردند.

(سه شنبه ها با موری)

 



 

توسط: نیلوفر |سه شنبه 11 خرداد ماه سال 1389 , 01:40 AM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 17


ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور/ که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند/  با این همه عمری اگر باقی بود/ طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم/ که نه زانوى آهوی بی‌جفت بلرزد/ و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


اتفاق خوب یعنی چی؟ یعنی یک شب راحت بخوابم...و صبح که بیدار می شوم یک خواب ِخوب دیده باشم...یعنی تولدم برسد زود تر از آنکه آذر شود...اتفاق خوب یعنی صبج که بیدار شده ام باران بیاید...آن قدر باران بیاید که چشم هایم سیر شوند...بعد هم بوی خاک باشد و من چترم را بردارم و تا هزاره ی رسیدن بروم... اتفاق خوب یعنی یک شب کسانی را که دوست دارم با هم ببینم و همه شان شاد باشند...اتفاق خوب یعنی روزی برسد که آن قدر سنگدل شده باشم که از هیچ بی مهری گریه ام نگیرد...اتفاق خوب یعنی رانندگی در باران با شیشه های باز...یعنی نترسیدن از اینکه خیس شوی...اتفاق خوب یعنی شاید یک صدا...شاید یک نگاه...شاید یک خنده...یک خنده ی از ته دل...اتفاق خوب یعنی چیزی باعث شود لبخند بزنی...یعنی از یک تصادف جان ِ سالم به در بردن...اتفاق خوب یعنی کسی بیاید با تو درد و دل کند...یعنی کسی بگوید:نمی خواهی با من درد و دل کنی؟....اتفاق خوب یعنی دلت برای ِ کسی تنگ شود...اتفاق خوب یعنی به دوستی از ته دل بگویی:"فلانی...فکر کنم عاشق شدم!" ...اتفاق خوب یعنی کسی بفهمد چقدر به کمک نیاز داری و بدون ِ اینکه بخواهی دوستی اش را به تو ثابت کند...

اتفاق خوب یعنی دوستی را برای تولدش غافلگیر کردن...یعنی ببینی دو نفر چقدر هم را دوست دارند...یعنی ببینی دو نفر واقعا عاشق ِ هم اند...یعنی حسودی ات شود و شاید حتی گریه کنی...اتفاق خوب یعنی دلت محبت بخواهد...یعنی دلت بخواهد کمی مهربان باشی...یعنی دلت یک مهر ِ بی پایان بخواهد...یعنی بخواهی بی نهایت مهربان باشی...اتفاق خوب یعنی دلهره داشته باشی تا بدانی قلبت زنده است...اتفاق خوب یعنی آرامش...اتفاق خوب یعنی شهربازی ...یعنی ترن هوایی...یعنی تاب خوردن...یعنی سرسره...اتفاق خوب یعنی کسی باشد که تو را تاب بدهد...یعنی دلت تاب خوردن بخواهد...اتفاق خوب یعنی دیدن ِ یک بوسه ی زیبا...اتفاق خوب یعنی قایق...قایق سواری...یعنی موج...اتفاق خوب یعنی...یعنی چی؟




دلم گرفته.تا هزاره ی رسیدن باید بروم.فقط نمی دانم چترم را کجا گذاشته ام.زیر ِ این دلهره های ناگهانی؟یا پشت آن خاطره ی دور؟شاید هم دست ِ تو جا ماند!

باران که بیاید بی چتر می روم این بار...

باران که بیاید حتی اگر سرما بخورم مهم نیست...بی چتر می روم...

بی چتر می روم...

بی چتر می روم...

بی چتر می روم...

بی چتر می روم....

بی چتر می روم...

بی چتر می روم...

بی چتر می روم...

بی چتر می روم...

بی چتر!

توسط: نیلوفر |یکشنبه 9 خرداد ماه سال 1389 , 10:40 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 7



این روزها آرامش هایم فرق کرده؛

شده بزرگراه...آهنگ های فرزاد فرزین و سرعت....


این روزها که می گذرند...حس عجیبی دارم...چیزی شبیه ِ....










توسط: نیلوفر |جمعه 7 خرداد ماه سال 1389 , 5:11 PM | موضوع: روزهای ِمن نظرات: 7



الف، من، تو/

قسم به حافظه/
و آنچه که در او می ماند/
***

حافظه آدم های غمگین قوی است
مثلا می دانند
کجای کدام خیابان
آن روز
مُردند
یا کدام حرف یکی
آتش به پایشان کرد
یا کی مثلا
از خوشبختی نوشتند
آدم های غمدار
آدم های توی تنهایی زنده
با همه مهربانند
جز با خودشان


*تلفیقی از دوشعر.بازخوانی ِ یک وبلاگ قدیمی.


توسط: نیلوفر |جمعه 7 خرداد ماه سال 1389 , 4:23 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 4




چشم‌هایم بسته است

دست گذاشته‌ام روی‌شان
سال‌هاست که دارم می‌شمارم
و تو
هنوز
به دورترین دورترها هم
برای پنهان شدن

قانع نشده‌ای.


***



پروردگارا
لطفا فردا صبح
از روی آن یکی دنده‌ات
بیدار شو
ما به خوشبتی نیاز داریم

تو به کمی تنوع




توسط: نیلوفر |پنجشنبه 6 خرداد ماه سال 1389 , 00:27 AM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 6

"به نام خدایی که ما را آفرید!"


این نوشته خیلی خاصه! تو هم خاص بخونش رفیق!



 

می دانستم خدا هم مثل من کم خواب است،

ولی فکر نمی کردم تا این حد خواب هایش آشفته باشد....

چند باری که از خواب پریده بودم

و لم داده بودم به صندلی  و  برای خودم آواز می خواندم...

یواشکی خودش را به من رسانده بود

التماس می کرد قایمش کنم

می گفت از دست ِ کابوس هایش فرار کرده.

می دانستم جریان چیز دیگریست...

گوشه ی حرف هایش باز بود!

ولی چیزی نگفتم.

 

تازگی ها فهمیدم دلش از من هم نازک تر است،

دیشب  هم از صدای هق هقش بود که بیدار شدم.

دستم به نردبان ِ اتاقش نمی رسید.

ولی با هزار زحمت خودم را به او رساندم...

آخر دوستیم ناسلامتی...

می گفت:" خسته شدم"،

می گفت:" دلم آرامش می خواهد"،

می گفت :"نمی دانم با این دل ِ لامصبم چه کنم؟" ،

اولش شک کردم نکند عاشق شده!

ولی خوب که فکر کردم دیدم ،نه...

فقط تنهاست

خیلی تنهاست...

منتظر بودم مثله همیشه  بگوید:" دلم می خواهد تنها باشم."

ولی،نه...

این بار دیگر این جمله  را تکرار نکرد،

سرش را گذاشت روی شانه ام،

و زار می زد...

 

دلم برایش سوخت...

 

اما گفتم: "خدایا!

یک بار هم شده

بپرسی ؛ نیلوفر چرا گریه می کنی؟

کنارم بنشینی

شانه ات را به من قرض بدهی

و بگویی: همه چیز درست می شود

یک بار هم شده فکر کنی که من تحمل این همه غم را ندارم....

فکرکنی شاید بد نباشد برای من هم یک شادی ِ خالص بفرستی؟

شده فکر کنی این همه تنهایی برای ِ من خوب نیست؟"

 

چیزی نگفت...فقط ساکت شد...

 

اما چند روزیست در اتاقش را قفل کرده...دارد فکر می کند!


تو که می دانی رفیق ؛

منظوری نداشتم، دلم از گریه هایش گرفته بود فقط ،

آخر تنهایی غربت می آورد...

 

این دنیای ِ لامروت هم که حسابی برای ِ خودش غریب است



نیلوفر .اردیبهشت 89




توسط: نیلوفر |سه شنبه 4 خرداد ماه سال 1389 , 3:01 PM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 13



من به این دنیا مشکوکم...

مشکوکم عزیز...

بالاخره بعد از آن همه خاطره، بعد از آن همه خستگی؛

برای ِ اینکه نفسی تازه کنم؛

رفتم به  کافه ای دور از همه ی مردم ِ این شهر؛

دور از  نگاه های سنگینی که آزارم می دهند؛

دور از لب های مردمانی که هیچ کدام طعم بوسه نمی دهند؛

گذشتم از عاشق هایی که بی قراری بلد نبودند.


کم کم داشتم آرامش را احساس می کردم

که متوجه شدم چند نفر مراقبم هستند...


یکی شان گوشه ای سیگار می کشید؛

یکی داشت روزنامه می خواند؛

یکی هم خودش را به پشتی صندلی به خواب زده بود...

اما می شد حس کرد  منتظرند و مراقب....


از بالای روزنامه اش گاهی نگاهمان تلاقی می کرد...

آن یکی هم با هر سیگار ِ من، سیگاری  دیگر آتش می زد؛

و دیگری چنان طبیعی خودش را به خواب زده بود

که انگار در این دنیا نیست...


احساس خفگی می کردم؛

حس می کردم باید هرچه زودتر راه گم کنم ؛

تا آزاد باشم....

 

ازکافه که  بیرون زدم؛

  صدای قدم هایشان را پشت سرم می شنیدم...

چند قدمی که رفتم... ایستادم ... صدای قدم ها هم از پشت سرم  قطع شد...


می دانستم  فقط  منتظرند تا من پا به فرار بگذارم ؛

آن وقت مرا دنبال کنند و دخلم را در این کوچه های خلوت بیاورند...

 

ولی میدانی رفیق ؛

 

                                       من فرار نکردم...برگشتم و مردانه جنگیدم!

 

 نیلوفر.اردیبهشت 89

 

 





پ.ن:

کلید های گم شده روزی پیدا می شوند...با قفل های گم شده چه کنیم؟




توسط: نیلوفر |جمعه 31 اردیبهشت ماه سال 1389 , 12:21 PM | موضوع: شعرهای نیلوفر نظرات: 13



همیشه دوست داشتم برای وبلاگم یه داستان ِ دنباله دار داشته باشم...همیشه دنبال یه سوژه بودم...چند وقت پیش شروع کرده بودم  به نوشتن یه داستان به نام "سنا، دختر ِ من" از این داستانا که جون میدن برای ادامه دادن...ولی یه اتفاق باعث شد دیگه ادامش ندم...حالا دارم فکر می کنم دوباره شروع کنم به نوشتنش...ولی این بار یه جور دیگه...

"سنا و مامانش"...این هم اولین قسمتش...

این یه داستان ِ خاصه...رمان نیست...حتی شاید پایانی هم نداشته باشه...اتفاقات روزمره باشه شاید...نمی دونم قراره به کجا برسه...و هر قسمت هم خیلی کوتاه خواهد بود...و حتی نمی دونم چقدر طول می کشه تا قسمت بعد رو بنویسم:دی( کلا من هیچی نمی دونم:دی)...باید ببینم سنا و مامانش اصلا کاری می کنن که به درد ِ نوشتن بخوره:دی

 






            قسمت اول:  سنا را لک لک آورده بود...

 

مامان ِ سنا نشسته بود...کنار ِ یه دریاچه که پر بود از قو های وحشی ...از اون نوعاش که آدم دوست داره لمسشون کنه...ولی جرئت نمی کنه بهشون نزدیک شه...تو فکرای ِ خودش بود...مثه همیشه...به رویاهاش فکر می کرد...که یهو یه بسته افتاد تو دستش...اولش وحشت کرد...ولی بالا رو که نگاه کرد دید یه عالمه لک لک دارن پرواز می کنن...می دونست که الان موقع کوچ ِ لک لک هاست...

یه صداهایی از توی بسته میومد...بازش کرد...(شاید باورش کمی مشکل باشه که  سنا رو لک لک ها آورده باشن...ولی هرچیزی که اینجا می خونین عین واقعیته...پس به من اعتماد داشته باشین...)

 

و همون روز بود که مامان ِ سنا،برای اولین بار "سنا "رو دید...

 

و از همون بعد از ظهر بود که مامان ِ سنا عاشق ِ سنا شد...هیچ وقت نفهمیدم که سنا هم عاشق ِ مامانش شد یا نه؟ آخه هنوز سنا خیلی کوچیکه...نمی دونه عشق یعنی چی؟ولی با همین سن کمش تا مامان براش لالایی نخونه نمی خوابه...تا مامان قبل از خواب بوسش نکنه چشم رو هم نمی ذاره...فکر می کنم این چیزا از عشق ِ ما  آدم بزرگا مهم تر و قشنگ تر باشه...

پس جملمو تصحیح می کنم:

و از همون بعد از ظهر بود که سنا و مامانش عاشق ِ هم شدن...

 

و داستان ِ ما درست از همین جا بود که شروع شد....






پایان ِ قسمت اول.



توسط: نیلوفر |سه شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1389 , 11:59 PM | موضوع: سنا و مامانش نظرات: 8








گاهی نوشته ای را می خوانی...فکر میکنی:هی!...خوب می فهمی اش!

بعد هرچقدر هم نوشته غمگین باشد باز

هم احساس می کنی که دوست داری اش...

هزار بار می خوانی اش...تا حس کنی کسی

هست که بفهمدت...غمگین نمی شوی...


















مثل نوشتن است. هر چه بیشتر عادت کنی به کوتاه تر نوشتن، کمتر حوصله خواندن نوشته های بلند را می کنی.
مثل نوشتن است. هر چه بیشتر عادت کنی به خوردن حرف هایت، کمتر حوصله شنیدن حرفهای دیگران را می کنی.
مثل نوشتن است. هر چه بیشتر عادت کنی به کمتر عشق ورزیدن، کمتر حوصله پذیرش محبت را پیدا می کنی..

بعدتر ها، روزی می رسد که نه می توانی بنویسی، نه می توانی بخوانی، نه می توانی حرف بزنی، نه می توانی گوش کنی، نه می توانی دوست بداری، نه می توانی بگذاری دوستت بدارند.




پ.ن:این روزها کم تر نوشته های بلند می خوانم...کم تر حوصله ی درد و دل دارم...و کم تر پذیرش محبت را...می فهممت رفیق!







توسط: نیلوفر |دوشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1389 , 12:42 PM | موضوع: شعرهایی که دوست دارم نظرات: 14

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی